تبليغاتX
مسافر کوچولو

مسافر کوچولو

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 8:57 توسط پسر آتش |


اين هم يك انشاء از يك دختر كوچولو 10 ساله
 از زبان معلم اين دانش آموز: مسلما اين موضوع انشاء براي هزارمين بار  تکرار شده ، فقط براي اينکه تغييري ايجاد بشود موضوع را اين جوري پاي تخته نوشتم " مي خواهيد در آينده چه کاره بشويد . الگوي شما چه کسي است ؟
 " و برايشان توضيح دادم الگو يعني اينکه چه کسي باعث شده شما تصميم بگيريد اين شغل را انتخاب کنيد . انشاء ها هم تقريبا همان هايي هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با اين تفاوت که چند تا شغل جديد به آن ها اضافه شده كه بطور مثال ميتوان اين رشته ها را نامبرد:
از زبان يك دانش آموز: من گفتم دوست دارم كه مهندس هوا و فضا شوم ولي پدرم مي گويد الان ام وي ام ( منظور همان
MBA است ) كه بهترين رشته ي دنيا است و خيلي پول دارد.
 از زبان ديگر دانش آموز ميشنويم : دوست دارم مهندسي اتم بخوانم ولي پدرم دوست ندارد مي گويد اگر آشپزي بخوانم بيشتر به دردم مي خورد و ...
ولي اعتراف مي کنم از همه تکان دهنده تر اين يکي است " مي خواهم فاحشه بشوم " شايد اولين باراست که يک دختر بچه ده ساله چنين شغلي را انتخاب کرده .
" خوب نمي دانم که فاحشه ها چه کار مي کنند ... ( معلومه که نمي داني ) ولي به نظرم شغل خوبي است . خانم همسايه ما فاحشه است .اين را مامان گفت . تا پارسال دلم مي خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم هميشه مخالف است . حتي مامان هم ديگر کار نمي کند .من هم پشيمان شدم . شايد اگر مامان هم مثل خانم همسايه بشود بهتر باشد او هميشه مرتب است . ناخن هايش لاک دارند و هميشه لباس هاي قشنگ مي پوشد . ولي مامان هميشه معمولي است . مامان خانم همسايه را دوست ندارد . بابا هم پيش مامان مي گويد خانم خوبي نيست . ولي يک بار که از مدرسه بر مي گشتم بابا از خانه آن خانم بيرون آمد . گفت ازش سوال کاري داشته . باباي من ساختمان مي سازد . مهندس است . ازش پرسيدم يعني فاحشه ها هم کارشان شبيه مهندس هاي ساختمان است ؟ خانم همسايه هنوز دم در بود . فقط کله اش را مي ديدم . بابا يکي زد در گوشم ولي جوابم را نداد . من که نفهميدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .
... من براي اين دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر مي کنم آدم هاي مهمي هستند . مامان هميشه مي گويد که مردها به زن ها احترام نمي گذراند .ولي مرد ها هميشه به خانم همسايه احترام مي گذارند مثلا همين باباي من . زن ها هم هميشه با تعجب نگاهش مي کنند ، شايد حسودي شان مي شود چون مامانم مي گويد زنها خيلي به هم حسودي مي کنند . خانم همسايه خيلي آدم مهمي است . آدم هاي زيادي به خانه اش مي آيند . مه شان مرد هستند.
براي من خيلي عجيب است که يک زن رئيس اين همه مرد باشد . بعضي هايشان چند بار مي آيند . بعضي وقت ها هم اين قدر سرش شلوغ است که جلسه هايش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار مي کند . همکارهايش اينقدر دوستش دارند که برايش تولد گرفتند. من پشت در بودم که يکي از آنها بهش گفت تولدت مبارک. بابا مي خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسايه است . گفت مي داند . آن روز من تصميم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هيچ وقت يادش نمي ماند.
تازه خانم همسايه خيلي پول در مي آورد . زود زود ماشين هايش را عوض مي کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که مي آيند دنبالش . اين ور و آن ور مي برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به اين موضوع صحبت نکردم . اميدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند"

+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387 8:48 توسط پسر آتش |


روزی معلمی از دانش آموزانش خواست
> که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی
> دو ورق  کاغذ بنویسند و پس از
> نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار
> دهند .
>
> سپس از آنها خواست که درباره
> قشنگترین چیزی که میتوانند در
> مورد هرکدام از همکلاسی هایشان
> بگویند ، فکر کنند و در آن خط های
> خالی بنویسند .
>
> بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف
> درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان
> پس از اتمام ،برگه های خود را به
> معلم تحویل داده ، کلاس را ترک
> کردند .
>
> روز شنبه ، معلم نام هر کدام از
> دانش آموزان را در برگه ای جداگانه
> نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های
> دیگر در مورد هر دانش آموز را در
> زیر اسم آنها نوشت .
>
> روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به
> هر دانش آموز را تحویل داد .
>
> شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .
>
> معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید
> " واقعا ؟ "
>
>  "من هرگز نمی دانستم که دیگران
> به وجود من اهمیت می دهند! "
>
>  "من نمی دانستم که دیگران
> اینقدر مرا دوست دارند . "
>
> دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد .
>
> معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد
> از کلاس با والدینشان در مورد
> موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند
> یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود .
>
> آن تکلیف هدف معلم را بر آورده
> کرده بود .دانش آموزان از خود و تک
> تک همکلاسی هایشان راضی بودند  با
> گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر
> دورافتادند . چند سال
> بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ
> ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم
> خاکسپاری او شرکت کرد .
>
> او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در
> تابوت ندیده بود . پسر کشته شده ،
> جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر
> می رسید .
>
> کلیسا مملو از دوستان سرباز بود .
> دوستانش با عبور از کنار تابوت وی
> ، مراسم وداع را بجا آوردند . معلم
> آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .
>
> به محض اینکه معلم در کنار تابوت
> قرار گرفت، یکی از سربازانی که
> مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او
> آمد و پرسید : " آیا شما معلم
> ریاضی مارک نبودید؟ "
>  
> معلم با تکان دادن سر پاسخ داد :
> " چرا"
>
>  سرباز ادامه داد : " مارک همیشه
> درصحبتهایش از شما یاد می کرد .
> "پس از مراسم تدفین ، اکثر
> همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد
> هم آمدند . پدر و مادر مارک نیزکه
> در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود
> که منتظر ملاقات با معلم مارک
> هستند .
>
> پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از
> جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت
> :"ما می خواهیم چیزی را به شما
> نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان
> آشنا باشد . "او با دقت دو برگه
> کاغذ فرسوده دفتریادداشت که از
> ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا
> خورده و با نواری به هم بسته شده
> بودند را از کیفش در آورد .
>
> خانم معلم با یک نگاه آنها را
> شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که
> تمام خوبی های مارک از دیدگاه
> دوستانش درونشان نوشته شده بود .
>
> مادر مارک گفت : " از شما به خاطر
> کاری که انجام دادید متشکریم .
> همانطور که می بینید مارک آن را
> همانند گنجی نگه داشته است . "
>
> همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع
> شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و
> گفت : " من هنوز لیست خودم را
> دارم . اون رو در کشوی بالای میزم
> گذاشتم . "
>
> همسر چاک گفت : " چاک از من خواست
> که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم
> . "
>
> مارلین گفت : " من هم برای خودم
> را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته
> ام . "
> سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون
> کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها
> نشان داد و گفت :" این همیشه با
> منه . . . . " . " من فکر نمی کنم
> که کسی لیستش را نگه نداشته باشد .
> "
>
> معلم با شنیدن حرف های شاگردانش
> دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت .
> او برای مارک و برای همه دوستانش
> که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد .
>  سرنوشت انسانها در این جامعه
> بقدری پیچیده است که ما فراموش می
> کنیم این زندگی روزی به پایان
> خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی
> داند که آن روز کی اتفاق خواهد افتاد .
>  بنابراین به کسانی که دوستشان
> دارید و به آنها توجه دارید بگویید
> که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل
> از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.
>  اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان
> هستید که نمی توانید چند دقیقه ای
> از وقتتان را صرف فرستادن این
> پیغام برای دیگران کنید ، به
> نظرشما این اولین باری خواهد بود
> که شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد
> تغییر در روابط تان نکردید ؟
> هر چه به افراد بیشتری این پیغام
> را بفرستید ، دسترسی شما به آنهایی
> که اهمیت بیشتری برایتان دارند ،
> بهتر و راحت تر خواهد بود .
>  بیاد داشته باشید چیزی را درو
> خواهید کرد که پیش از این کاشته
 اید .
>  روزگاری پر از شادی و انرژی
> برایتان آرزومندم

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 11:7 توسط پسر آتش |


 means I have beloved ones to buy gifts for them

خدا را شکر میگویم

I am thankful

خدا را شکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم . اين یعنی

 او زنده و سالم کنار من خوابیده است

I am thankful for the husband who snores all night, because

that means he is alive and healthy at home asleep with me...

____________ _________ _________ __

  خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است.

 اين يعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند

I am thankful for my teenage daughter who is complaining about washing dishes,

because that means she is at home not on the streets.

.____________ _________ _________ _________

.خدا را شکر که مالیات می پردازم. این یعنی شغل و درآمدی دارم و بیکار نیستم

I am thankful for the taxes that I pay, because it means that I am employed..

____________ _________ _________ _________

 خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند. این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم

I am thankful for the clothes that fit a little too snag, because

it means I have enough to eat...

 ____________ _________ _________ _________

خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم. اين يعنی توان سخت كار كردن را دارم

I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because

that means I'm capable of working hard...

____________ _______ _________ _________

خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم. این یعنی من خانه ای دارم

I am thankful for a floor that needs moping and windows that need cleaning, because

it means I have a home...

____________ _________ _________ _________

 خدا را شکر که باید ریخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع کنم .این یعنی من در میان

دوستانم بوده ام .

I am thankful for the mess to clean after a party.because it meanes that i have been

surrounded by friends.

 ____________ _________ _________ _________

 خدا را شکر که در جایی دور جای پارک پیدا کرده ام. این یعنی هم توان راه رفتن دارم و

 هم اتومبيلی برای سوار شدن

I am thankful for a parking spot I find at the far end of the parking lot, because it means

I'm capable of walking and that I have been blessed with transportation

 ____________ _________ _________ _________

 خدا را شکر که سروصدای همسایه را می شوم. این یعنی من توان شنیدن دارم

I am thankful for the noise I have to bear from neighbors, because it means that I can hear

___________ _________ _________ _________

خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم. این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم

I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear

____________ ________ _________ _____

. خدا را شکر که هر روز صبح با صدای زنگ ساعت بیدار می شوم. این یعنی من هنوز زنده ام

I am thankful for the alarm that goes off in the early morning, because it means I'm alive

____________ _________ _________ _________

 خدا را شکرکه گاهی اوقات بیمار میشوم ...که باعث میشود به خاطر بیاورم که

اکثر اوقات سالم و سلامت هستم

I am thankful for being sick once in a while,because it reminds me that i am healthy

most of the time .

___________ _________ _________ _________

 خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیب من را خالی می کند.

این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم

I am thankful for becoming broken on shopping for new year, because

it means I have beloved ones to buy gifts for them

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 7:14 توسط پسر آتش |


عكس هاي زيرنسبت اندازه زمين را در منظومه شمسي نشان مي دهد

بيائيد با كمي دقت به عكس هاي زير نگاه كنيم

 

 

 

 

 

 

ما در اين جهان خاكي كجا قرار داريم

چرا فخر

چرا غرور

چرا ظلم

چرا گناه

چرا ستم

چرا جنايت

.

.

.

اگه تو خالق اين همه زيبائيها بودي و اينهمه گناه رو مي ديدي چه حالي مي شدي پس بيائيم كمي تو خودمان فرو برويم و خودمونو ببينيم

-  

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387 8:49 توسط پسر آتش |


 

گفتگويی واقعي روی فرکانس اضطراری کشتيرانی

گفتگويی که واقعا روی فرکانس اضطراری کشتيرانی، روی کانال ۱۰۶ سواحل (Finisterra (Galicia ميان اسپانيايی ها و آمرييکایی ها در ۱۶ اکتبر ۱۹۹۷ ضبط شده است .
اسپانيايی ها (با سر و صدای متن ) : A-853 با شما صحبت می کند. لطفا ۱۵ درجه به جنوب بچرخيد تا از تصادف اجتناب کنید. شما داريد مستقيما به طرف ما می آييد .
فاصله ۲۵ گره دريايی .
آمرييکایی ها (با سر و صدای متن ) :ما به شما پيشنهاد می کنيم ۱۵ درجه به شمال بچرخيد تا با ما تصادف نکنيد .
اسپانيايی ها : منفی. تکرار می کنيم ۱۵ درجه به جنوب بچرخيد تا تصادف نکنيد .آمرييکایی ها (يک صدای ديگر): کاپيتان يک کشتی ايالات متحده آمريکا با شما صحبت می کند. به شما اخطار می کنيم ۱۵ درجه بشمال بچرخيد تا تصادف نشود .اسپانيایی ها: اين پيشنهاد نه عملی است و نه مقرون به صرفه. به شما پيشنهاد می کنيم ۱۵ درجه به جنوب بچرخيد تا با ما تصادف نکنيد .آمريکایی ها (با صدای عصبانی): کاپيتان ريچارد جیمس هاوارد، فرمانده ی ناو هواپيمابر يو اس اس لينکلن با شما صحبت می کند .۲ رزم ناو، ۵ ناو منهدم کننده، ۴ ناوشکن، ۶ زيردريايی و تعداد زيادی کشتی های پشتيبانی ما را اسکورت می کنند. به شما پيشنهاد نمی کنم، به شما دستور می دهم راهتان را ۱۵ درجه به شمال عوض کنيد. در غير اينصورت مجبور هستيم اقدامات لازمی برای تضمين امنيت اين ناو اتخاذ کنيم . لطفا بلافاصله اطاعت کنيد و از سر راه ما کنار رويد !!!

اسپانيایی ها :
خو آن مانوئل سالاس آلکانتارا با شما صحبت می کند. ما دو نفر هستيم و يک سگ، ۲ وعده غذا، ۲ قوطی آبجو و يک قناری که فعلا خوابيده ما را اسکورت می کنند . پشتيبانی ما ايستگاه راديویی زنجيره ی ديال ده لا کورونيا و کانال ۱۰۶ اضطراری دريایی است. ما به هيچ طرفی نمی رويم زيرا ما روی زمين قرار داريم و در ساختمان فانوس دريايی A-853 Finisterra روی سواحل سنگی گاليسيا هستيم و هيچ تصوری هم نداريم که اين چراغ دريايی در کدام سلسله مراتب از چراغ های دريایی اسپانيا قرار دارد .
شما مي توانيد هر اقدامی که به صلاحتان باشد را اتخاذ کنيد و هر غلطی که می خواهيد بکنيد تا
امنيت کشتی کثافتتان را که بزودی روی صخره ها متلاشی می شود تضمين کنيد . بنابراين بازهم اصرار می کنيم و به شما پيشنهاد می کنيم عاقلانه ترين کار را بکنيد و راه خودتان را ۱۵ درجه ی جنوبی تغيير دهيد تا از تصادف اجتناب کنيد.
آمريکایی ها:
آها. باشه. گرفتيم. ممنون

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 13:26 توسط پسر آتش |


برای دریافت بقیه عکسها روی ادامه کیلیک کنید


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 13:1 توسط پسر آتش |


 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 13:19 توسط پسر آتش |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

عشق و ئه وین(کارزان)
عاشقانه
سایه ی عشق (مريم)
دل نوشته های یه دلتنگ (مارال)
مجموعه عشق (فروزان)
زندگی جاریست
پسر بد(ابي جونم)
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مهر 1387

شهریور 1387
مرداد 1387



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


آمار وبلاگ

  • بازديدها :

خدمات وبلاگ نويسان